ناصر خالدیان:‌ به احتمال فراوان اگر این مطلب را همین الان در سایتی اینترنتی یا صفحه فیس‌بوک یا تلگرام‌تان بیبنید، دیگر ادامه‌اش را نمی‌خوانید و ناخودآگاه اسکرول می‌کنید پایین دنبال مطلبی کوتاه‌تر یا فقط یک عکس می‌گردید که لایک بزنید. الان هم که دارید ادامه را می‌خوانید، تنها می‌خواهید بدانید چه خبر است و به رگ غیرتتان برخورده که: کی؟ من؟ من همه‌شو تا آخر و به صورت عمیق می‌خونم. اصلاً اینقد عمیق می‌خونم که دچار تنگی نفس شدم. من اصلاً با کپسول اکسیژن و لباس غواصی می‌زنم به دریای مطالعه. من تا مطلبی رو خیلی عمقی نخونم لایک هم نمی‌زنم. من… خیله خب بابا باور کردم که می‌خواهید این مطلب را تا آخر بخوانید. همین که سطر اول اشتباهی ببینید را بیبنید نوشتم و ندیدید معلوم است.
آن قدیم ‌ندیم‌ها، مدت‌ها پس از خدابیامرز گوتنبرگ که ملت اعصاب مصاب و سلامت‌شان سر جایش بود و هزینه کتاب و دلار هم به یکدیگر ربطی نداشت، رمان‌های چند جلدی می‌خواندند. «آتش بدون دود»، «کلیدر»، «در جستجوی زمان از دست رفته» و غیره و ذلک. همان طور فرغون فرغون کتاب بود که ملت می‌بردند خانه تا در شب‌های بی‌تلویزیونی و بی‌اینترنتی و فارغ از وای‌فای و فاطماگل با پیژامه راه‌راه همراه با شکستن تخمه کدو و انجوجک بخوانند و حظ ببرند.
بعله آن زمان‌ها ۲۴ ساعت مثل الان نبود که ملت وقت هیچ کاری نداشته باشند. خیلی بود آقا خیلی، اصلاً زمان هم برکتی داشت.
خلاصه این گذشت و ملت دیدند که می‌شود همه‌ی این کتاب‌ها را در یک کتاب قطور خلاصه کرد. چرا زحمت؟ چرا فرغون؟ یک کتاب رمان قطور کفایت می‌کند. پس موج خواندن رمان‌های قطور یک‌جلدی باب شد و خواندنش از پاورقی مجلات و روزنامه‌ها به کتابخانه‌ها کشید و هر چه کتاب کلفت‌تر، ضخیم‌تر، سنگین‌تر، حجیم‌تر؛ صاحب آن وزین‌تر و مفتخرتر و لابد باسوادتر.
اما این دوره هم گذشت و رمان‌های قطور کم‌کم‌ جای خود را به نوول‌ها و داستان‌های کوتاه داد. زندگی ماشینی شده بود و زمان از دست رفته بود. خیلی از کلماتی که امثال مرحوم ذبیح‌الله منصوری رگباری می‌ریخت توی کتاب‌ها، کلاً آب شد و اثری از آن نماند.
بعد کم‌کم اینها شد داستان‌های کوتاه ۵۵ کلمه‌ای و مینی‌مال و کاریکلماتور. یعنی مردم دیگر هیچ وقت و زمانی برای مطالعه نداشتند و باید کل آن رمان قطور را در یک جمله یا کاریکلماتور می‌خواندند. مثلاً اگر از من بپرسند «در جستجوی زمان از دست رفته» را خوانده‌ای، می‌توانم به استناد همین جمله که الان خودش در این عصر دیجیتال یک رمان محسوب می‌شود بادی به غبغب بیندازم و بگویم: خودش را که نه ولی چند بار از این کتاب اسم برده‌ام. راستی هنوز دارید این مطلب را می‌خوانید؟ فکر نکنید یادم رفته گفته بودید عمیق می‌خوانم و اینا. همین وسط‌ها برایتان کمین کرده بودم ببینم چقدر صادقید. حواسم به شما هست.
اما بعد اینترنت و فضای مجازی که آمد، وبلاگ‌ها شروع کردند به نوشتن. حالا ننویس کی بنویس. اما کم‌کم حوصله ملت هم از خواندن و نوشتن آنها ته کشید چون به نظرشان طولانی می‌آمد. پس شبکه‌های اجتماعی مجازی مثل فیس بوک آمد که مردم با خیال راحت در آنها کوتاه‌تر می‌نوشتند و کوتاه‌تر می‌خواندند اما باز هم به نظرشان طولانی بود.
پس توییتر آمد که در آن تنها می‌شد ۱۴۰ کاراکتر نوشت و روحیه‌ی کوتاه‌خوانی ملت را بیشتر تقویت کرد. بعد پلتفرم‌های موبایلی مثل وایبر و لاین و واتس‌آپ و تلگرام که آمد علاوه بر کوتاه‌خوانی؛ به جای تف زدن به شست برای ورق زدن کتاب‌ها، اسکرول روی صفحات اسکرین تاچ و لمسی باب شد و از اینجا شست نقش مهمی در فرهنگ مطالعه یافت. یعنی اگر شست نبود چطور صفحات را از روی موبایل اسکرول می‌کردیم یا میزان علاقمندی خودمان را در مورد یک مطلب به عنوان لایک نشان می‌دادیم؟
خلاصه شست شما درد نکند. اما باز هم حوصله مردم سر رفت. چقدر خواندن؟ چقدر شست جنباندن؟ سایتی آمده به اسم natter که در آن تنها سه کلمه و نه بیشتر می‌توان نوشت. یحتمل در روزگار نزدیک سایتی یا پلتفرمی بیاید که در آن تنها می‌توان یک کلمه نوشت. مثلاً: «خسته‌م»، «چمه؟» یا «اهه» و صاحب این کلمات در حد مارسل پروست برای آفرینش این شاهکارها ستایش شود و لایک فراوان بخورد. مخصوصاً اگر عکس پروفایلش خانمی با گرافیک بالا باشد.
کتاب‌ها هم الان گویا شده‌اند. یعنی به جای این که آن را بخوانید، هدفون می‌گذارید گوش مبارک، چشمان شهلایتان را می‌بندید و خیلی ملس و خیلی ریلکس یک راوی آن را در مغزتان برایتان می‌جود.
مدتی دیگر ملت نه می‌نویسند، نه می‌خوانند و نه حتی شست‌شان را به همدیگر نشان می‌دهند. همه آن قدر وقت ندارند که در جستجوی زمان از شست رفته باشند.