هیوانیوز:‌ اگر بخواهیم از خدمات متقابل کردها و ایران صحبت کنیم بدون شک یک نام بسیار بزرگ از قلم افتاده و مهجور مانده است: ذبیح‌الله منصوری، عجیب‌ترین و پرکارترین نویسنده تاریخ ایران و شاید تاریخ جهان که بیش از  ۶۰ سال هزاران صفحه نوشت و ترجمه کرد و نسل بزرگی را به کتابخوانی و مطالعه علاقمند کرد. هنوز آثار وی به گواه کتاب‌فروشان و خوانندگان در صدر پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ ایران  است و تقریباً کمتر کتابخوان حرفه‌ای در ایران وجود دارد که منصوری و آثارش را نشناسد.
این که ذبیح‌الله منصوری در سنندج به دنیا آمده و دارای اصالت کردستانی است از سویی مایه‌ی فخر به وجود اوست و از سوی دیگر گمنامی او در کردستان و تجلیل‌هایی مرسومی که از افراد بسیار کمتر از او می‌شود، مایه‌ی شگفتی است.
در این مطلب تنها برخی دیدگاه‌های دیگران درباره زنده‌یاد منصوری را از منابع مختلف گردآوری کرده‌ایم و امیدواریم محققان و اهل فرهنگ و کتاب ویژگی‌های بیشتری از زندگی، شخصیت و آثار ذبیح‌الله منصوری را برایمان بفرستند.

 

 

منصوری از زبان خودش
بنده بارها عرض کرده‌ام که فقط یک میرزا‌بنویس هستم. وقتی که اصرار می‌کنید از تعداد  کتاب‌هایم بگویم ناچار به اعتراف به این حقیقت می‌شوم که از روزی که ماشین چاپ گوتنبرگ به کار افتاده تا به امروز هیچ نویسنده‌ای به پرنویسی من در دنیا پا به عرصه‌ی وجود نگذاشته و کاغذ سیاه نکرده است.
***
من اگر به هیچ یک از کارهایم افتخار نکنم، به این افتخار می‌کنم که نخستین بار، من موریس مَترلینک (Maurice Maeterlinck) را به ایرانی‌ها شناساندم.
در بیست سالگی در یک مجله فرانسوی خواندم که:  وقتی به شعله‌ی شمع فوت می‌کنید و آن شعله زایل می‌شود، شعله کجا می‌رود؟ دنبال اثری از موریس مترلینگ گشتم، اما اثری از او را در تهران نیافتم، به ناچار طی مکاتبه‌ای با پاریس، ده دوازه کتاب از این فیلسوف و نویسنده بلژیکی را از پاریس وارد کردم. اولین بار بخش‌هایی از آن  کتاب‌ها را در سال ۱۳۰۸ در روزنامه‌ی کوشش منتشر کردم اما استقبالی از آنها نشد، بار دیگر در سال ۱۳۱۲ بخش‌هایی از آثار او را در کوشش چاپ کردم اما باز هم استقبالی از کارهای او نشد تا این که در سال ۱۳۱۵ ترجمه‌های من از آثار موریس مترلینگ که در روزنامه‌ی کوشش چاپ می‌شد با استقبال فوق العاده‌ای رو به رو شد. روزنامه‌ی کوشش با چاپ این ترجمه‌ها رونق زیادی گرفت و بسیاری از رجال مملکتی و افراد تحصیل‌کرده به خاطر این پاورقی خواننده‌ی کوشش بودند. زمانی سه روز به دلیل بیماری از ترجمه‌ی آثار او بازماندم و کوشش بدون اثری از مترلینگ چاپ شد، شنیدم که حتی از دربار موضوع چاپ نشدن ترجمه‌ی آثار مترلینگ را پیگیری کرده‌اند.
***
کلاس سوم ابتدایی بودم. حافظه‌ی عجیبی داشتم. یک روز معلم یک شعر چهل و پنج بیتی را به من داد که در مدت پانزده دقیقه زنگ تفریح حفظ کنم. وقتی سر کلاس این شعر چهل و پنج بیتی را خواندم، معلم به جای تشویق به من گفت:   فرزند، تو یکی از بدبخت‌ترین افراد این مملکت خواهی شد چون استعداد و ذوق و حافظه‌ای که داری به درد این محیط نمی‌خورد. برای پیشرفت غیر از تحصیلات چیزهای دیگری لازم است که تو نداری!
***
بعضی از اوقات، هنگام ترجمه، خودِ بنده هم از توضیحی که می‌خواهم بدهم ناراحت هستم، چون می‌دانم از مطلب اصلی وارد حاشیه ای می‌شوم که با مطالب اصلی پیوند باریکی دارد یا ندارد، ولی به فکر خوانندگانی می‌افتم که در قصبات و روستاها خواننده‌ی مجله هستند و به خود می‌گویم آنها باید بفهمند که فشار ۴۰۰  اتمسفر که یک زیردریایی را زیر آب منفجر می‌کند چه اندازه فشار است و آنها باید بفهمند که در سرگذشت (غزالی و زهره) مساله‌ی حدوث و قدمت قرآن یعنی چه و خلاصه آنچه بنده را وا می‌دارد که از متن به حاشیه بروم و توضیح بدهم، بیم از آن است که در روستاها ترجمه‌ی من را نفهمند، همانطور که بنده در تهران بعضی از ترجمه‌ها را نمی‌فهمم!

 

 

منصوری از زبان دیگران
دکتر ایرج افشار درباره او می‌گوید: ذبیح‌الله منصوری، مترجم آوازه‌مند و پرکار درگذشت. کارش ترجمه به صورت نگارش و تلفیق بود. در این راه زبردست و خوش ذوق بود. رمز کارش در این بود که ذوق عامه را می‌شناخت و نبض آسان‌خوان‌ها در دستش بود. کتاب را مطابق ذوق این گروه بر می‌گزید و اگر جز این بود، روزنامه‌ها خریدارش نبودند. او برای عاشق‌پیشه‌ها، ماجراجوها و تاریخ‌جوها می‌نوشت و ترجمه می‌کرد و در پی ترجمه‌ی  کتاب‌هایی بر می‌آمد که زندگی زنان و مردان مشهور را در بر داشته باشد. بخش عظیمی ‌از  کتاب‌های او نیز داستان‌های پلیسی و جنایی است و قسمتی دیگر در تاریخ انقلاب‌ها و جریان‌های مهم تاریخی.  ناگفته نمی‌توان گذاشت که این‌گونه مترجمان برای هر جامعه‌‌ای لازم است. اگر در قرون پیش نقال‌ها و حکایت‌پردازها آفریننده بودند و صدها کتاب به جا گذاشته‌اند، در جهان کنونی هم منصوری‌ها آن خدمت را انجام می‌دهند.
بیشتر همنسلان من و شاید یکی دو نسل پیش از من ذبیح‌الله منصوری را با  کتاب‌هایش می‌شناسند. در حالی که تمام  کتاب‌های او پیش از کتاب شدن، ماه‌ها و گاه سال‌ها پاورقی روزنامه‌ها و مجلات بود، به او لقب «ستون خیمه‌ی مطبوعات» ایران را داده بودند. چون در مدت شش دهه کار مطبوعاتی، روزنامه و مجله ای نبود که کاری از او را منتشر نکند و دلیل انتشار کارهای او هم آن بود که پاورقی‌های ذبیح‌الله منصوری باعث حفظ تیراژ روزنامه یا مجله می‌شد. فقط انتشار پاورقی «عشاق نامدار» هشت سال در مجله‌ی سپید و سیاه به طول کشید. همین سابقه‌ی طولانی مطبوعاتی که از خبرنگاری آغاز شد باعث شد تا در اولین «سندیکای نویسندگان و خبرنگاران و عکاسان ایران» به عنوان دبیر انتخاب شود.
جدا از روزنامه‌ی کوشش که او کارش را با نوشتن در آنجا آغاز کرد، طولانی‌ترین کار مطبوعاتی او در مجله‌ی «خواندنیها» با صاحب امتیازی علی اصغر امیرانی بود. منصوری در سال ۱۳۲۸ در قراردادی محضری متعهد شد که با نام ذبیح‌الله منصوری فقط برای خواندنیها بنویسد اما در عمل این طور نشد و برای نمونه او پانزده سال هم برای دیگر مجله‌ی معروف آن زمان «سپید و سیاه»، نوشت.
در جایی از قول منصوری خواندم که او گفته بود درباره‌ی تعداد آثار ذبیح‌الله منصوری در چند منبع نوشته شده است که او بیش از ۱۴۰۰ کتاب را با سبک مخصوص خود ترجمه و تالیف کرده است در حالی که تنها ۱۲۰ کتاب از آثار او موجود است، باقی این آثار همگی پاورقی‌هایی هستند که او طی مدت ۶۰ سال در مطبوعات نوشت.
علاوه بر موریس مترلینگ، منصوری بود که اولین بار اشتفان تسوایگ و آندره موروا را به خوانندگان فارسی زبان شناساند.
دکتر علی بهزادی صاحب امتیاز مجله‌ی سپید و سیاه که پس از ۱۳۵۷ فرزند ایشان برای مدت ۲۰ سال مجله‌ی به یاد ماندنی و بی تکرار دانستنیها را چاپ می‌کرد در خاطراتش درباره‌ی ذبیح‌الله منصوری گفته است:   منصوری مردی بود فوق العاده مودب و متواضع، فوق‌العاده مطلع، محجوب، با حافظه و تخیلی قوی که زندگانی‌اش را روی خواندن و نوشتن گذاشت. او بسیار بدخط بود و حروفچین‌های تازه کار از دیدن خط او وحشت می‌کردند اما بعد از مدتی چون به نوشته‌هایش علاقه مند می‌شدند حروفچینی کارهایش را با علاقه انجام می‌دادند چون اولین خوانندگان آثارش بودند.
درباره‌ی تواضع او هر چه بگویم کم گفته‌ام همین بس که او همیشه اولین کسی بود که سلام می‌گفت و هیچ کس نمی‌توانست در این کار از او پیشی بگیرد. منصوری مردی گوشه گیر و منزوی بود، با هیچ کس دوستی نزدیک نداشت. هیچ وقت درباره‌ی خودش حرف نمی‌زد. حتی تا سال‌های آخر که به کوی نویسندگان نقل مکان کرد کمتر کسی می‌دانست که او کجا زندگی می‌کند یا چند فرزند دارد. از گرفتن عکس بیزار بود و تا سال‌ها فقط یک عکس از او که مربوط به دوران جوانی او بود در مطبوعات دیده می‌شد.
منصوری مردی وطن‌دوست بود و در همه‌ی نوشته‌هایش هر جا موقعیت دست می‌داد سعی در تجلیل مقام ایران و ایرانی می‌کرد. در سال‌هایی که ایران در اشغال خارجی‌ها بود و اشغالگران برای بسط نفوذ خود حزب و روزنامه راه می‌انداختند، افرادی مانند منصوری اگر حاضر به همکاری با آنها می‌شدند، زود به پول و مقام می‌رسیدند، اما منصوری در عوض در روزنامه‌ی ایران ما که پس از شهریور ۱۳۲۰ منتشر می‌شد و خود را اُرگان ایران دوستان معرفی کرده بود، یکی از نویسندگان نامدار بود که از منافع ایران دفاع می‌کرد.
منصوری در تمام مدت طولانی که به کار ترجمه اشتغال داشت هر گاه در یک نشریه‌ی خارجی مطلبی درباره‌ی ایران می‌دید، بلافاصله آن را ترجمه می‌کرد و هر کتابی را که جهانگردان و سیاستمداران خارجی درباره‌ی ایران می‌نوشتند سعی می‌کرد قبل از دیگران تهیه کند و به فارسی برگرداند. کافی بود در یک روزنامه یا کتاب خارجی چند سطر از ایران و ایرانی تعریف شده باشد تا منصوری آن را به صورت یک فصل در آورد. ولی البته در این مورد از خودش محاسنی را اختراع نمی‌کرد و عیب‌ها را حسن جلوه نمی‌داد، آنچه را بسط می‌داد که واقعیت داشت. اگر آن خارجیان چیزهایی هم علیه ایران نوشته بودند آنها را نیز ترجمه می‌کرد ولی در داخل پرانتز با دلیل و برهان نظرهای آنها را رد می‌کرد. منصوری با سیاست میانه‌ای نداشت. وقایع سیاسی زمانی برای او جالب بودند که جزو تاریخ می‌شدند.
منصوری مردی بود بی ادعا و کم توقع، هرگر از خودش و نوشته‌هایش تعریف نکرد. مطلب دیگر درباره‌ی او عفت قلمش بود که از حجب و حیای ذاتی او سرچشمه می‌گرفت.
او مانند یک دائرهالمعارف متحرک بود. با حافظه‌ی عجیبی که داشت از رشته‌های مختلف اطلاعات زیادی داشت، تاریخ، جغرافیا، پزشکی، مطالب دینی و ورزشی و غیره. خلاصه چیزی نبود که از او بپرسید و او جوابی برای شما نداشته باشد اگر هم در آن لحظه جوابی نداشت بلافاصله با مراجعه به منابع خود دقیق‌ترین پاسخ را به پرسش شما می‌داد.
منصوری را بعضی به بالزاک و عده‌ای به الکساندر دوما (پدر ) تشبیه کرده اند. منصوری نه این بود و نه آن. همانطور که دکتر باستانی پاریزی می‌گوید: او تنهای تنها ذبیح‌الله منصوری بود. بالزاک در ادبیات جهان مانند ندارد، در ایران هم کسی را نمی‌توان به او تشبیه کرد. در مقابل، من منصوری را در مقایسه‌ی ادبیات ایران با فرانسه از دوما بالاتر می‌دانم. دوما در طی عمرش نزدیک به ۳۰۰ کتاب نوشت آن هم با کمک عده‌ای دستیار و از این راه هم پول هنگفتی به دست آورد اما منصوری بیش از ۱۴۰۰ کتاب را به تنهایی نوشته و در مقابل این همه کار فقط توانست زندگی کوچکی برای خود و خانواده‌اش فراهم کند.
او آن قدر به فکر نوشتن بود که حتی به فکر جمع آوری آثار خود هم نبود. چون آن‌طور که در مطبوعات رسم است هر نویسنده‌ای چند نسخه از مجله یا روزنامه‌ای که در آن مطلبش چاپ شده را برای خود بر می‌دارد اما افسوس که منصوری هرگز از مطبوعاتی که با آنها کار می‌کرد روزنامه یا مجله نمی‌گرفت که اگر این کار را می‌کرد امروز بازماندگانش همه‌ی آثارش را داشتند.
دکتر بهزادی درباره‌ی سبک نوشتن منصوری می‌گوید: سبک نگارش منصوری، ساده‌نویسی، درست‌تر بگوییم توضیح واضحات بود. او در نوشته‌هایش توجهی به زیبایی کلمات و خوش آهنگ بودن جملات نداشت. نخستین کلماتی که به ذهنش می‌رسید به روی کاغذ می‌آورد. با کلمات بازی نمی‌کرد و به آرایش جملات نمی‌پرداخت. در مقابل در نوشته‌هایش از آوردن کلمات ثقیل و مهجور هم خودداری می‌کرد. چون به جهت سرعت در کار، پیش‌نویس و پاک‌نویس نداشت. دیگر از خصوصیات سبک نگارش منصوری استفاده‌ی مکرر از پرانتز بود. این کار او صرفاً برای سرعت کار بود نه بی اطلاعی او از اصول نقطه‌گذاری.
درباره‌ی اصالت ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری، در زمان حیاتش و پس از آن بحث‌های زیادی شده است. شادروان کریم امامی ‌(مترجم) در مقاله‌ای در کتاب از پست و بلند ترجمه یکی از ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری را به دقت ارزیابی کرده و به اصطلاح مو را از ماست کشیده است و به سختی از ترجمه نامیدن کارهای او انتقاد کرده است اما در پایان مقاله می‌نویسد:   دوستان هم‌قلم! ذبیح‌الله منصوری مترجم را فراموش کنید، در عوض در برابر منصوریِ نویسنده کلاه از سر بردارید. از وسط کالبد فرتوت مطبوعات ایران، نویسنده‌ای ظهور کرده است که به رای انبوه خریداران کتاب، امروز در کتاب‌فروشی‌ها، مکررترین نام است و اگر زنده بود سرانجام از بابت حق القلم ۱۵ درصدی خود می‌توانست زندگی مرفهی داشته باشد. منصوری از قماش نویسندگان  کتاب‌های پر فروش در کشورهای دیگر است. یک Best Seller دقیقآ کتابی است که برای قشرهای وسیعی از خوانندگان جاذبه دارد و به زبانی نوشته می‌شود که برای آن خوانندگان مطبوع و قابل فهم باشد. ذبیح‌الله منصوری نه تنها امروزه‌ی روز است که آدم‌های باسواد را با کتاب آشتی می‌دهد و به کتاب‌خوانی معتاد می‌سازد، آدم‌هایی که پس از گذراندن دوره‌ی رمان‌های تاریخی ممکن است به مطاله‌ی کتاب‌های جدی‌تری برسند، بلکه سال‌های سال است که لذت خواندن را اول او به سه نسل از خوانندگان فارسی زبان چشانده است و این به هیچ وجه کار کوچکی نیست.
حسینقلی مستعان در مصاحبه با سیروس آموزگار درباره ذبیح الله منصوری می‌گوید: «همه ما می‌دانیم که نیمی از آنچه ذبیح‌الله منصوری به اسم ترجمه می‌نوشت، نوشته خود او بود. حتی به نظر من «نیم» هم برآورد کمی است. خود شما یک‌بار برای من تعریف کردید که امیرانی یک جزوه سی چهل صفحه‌ای را برای ترجمه به وی داد و او آن را در سی چهل شماره خواندنیها ترجمه کرد و بعداً هم به صورت یک کتاب قطور در ایران چاپ شد.» و سیروس آموزگار پاسخ می‌دهد: «بله، درست است. من خودم آن روز حضور داشتم. یکبار دیگر نیز در همین فرانسه، یک روز دکترمحمدعلی امیرمعزی را که به یقین یکی از نامداران ایرانی معاصر است، دیدم و به وی گفتم که در ایران کتاب «خداوند الموت » ذبیح‌الله منصوری را که ترجمه از یک نویسنده فرانسوی به نام «پل آمر» است خوانده‌ام و خیلی خوشم آمده ‌است و می‌خواهم اصل کتاب را به فرانسه بخوانم. دکتر معزی غش غش خندید و گفت آن کتاب در واقع مقاله‌ای بیش نیست و ملحقات خود منصوری آن را به صورت آن کتاب قطور در آورده‌است».
نویسنده‌ی دیگری درباره‌ی او می‌گوید:   انگشتان پینه بسته‌ی او بیش از نیم قرن با نبض ده‌ها هزار خواننده‌ی شیفته‌ی آثارش آشنا بود. به هر کتاب‌فروشی سر می‌زدید اغلب مردان و زنانی را می‌دید که تازه‌ترین اثر منصوری را می‌طلبیدند. تقریباً تمام ترجمه‌های او برای باسوادها جالب و دلچسب بود. چه گاه به وجد می‌آورد و گاه تسلی می‌داد و گاه مجذوب و کنجکاو می‌کرد. به هر حال یکی از بی ضررترین سرگرمی‌ها بود برای کشتن وقت و زدودن غم از خاطر و در ضمنِ آموزشِ چیزهای بسیار از هر مقوله به خوانندگان آثارش، حالت افیون را داشت و معتادان او درمان پذیر نبودند. او به عکس نویسندگان و مترجمان پرکار دیگر، با سواستفاده از احساسات شهوانی و غرایز جنسی و نقاط ضعف خوانندگان، به خصوص نوجوانان، رگ خواب آنها را در دست نمی‌گرفت ؛ چنان که می‌توان گفت اکثر ترجمه‌های او جنبه‌ی تربیتی داشت.
و نویسنده‌ای دیگر درباره‌ی او می‌گوید:   منصوری از اولین سال‌های این قرن به عنوان مترجم به کار حرفه‌ای در مطبوعات اشتغال داشت، خیلی زود فهمید که مردم ایران اهل خواندن کتاب و مطبوعات نیستند، مکتب رفته‌هایش سواد ندارند و فرنگ رفته‌هایش فارسی را عقب افتاده می‌دانستند. او دانست مطالبی که ترجمه می‌کند نوسوادهای ایرانی دوست ندارند. پس دست به ابتکار زد و به مرور زمان فکر بکرش را توسعه داد. موضوعات را تلخیص و بسط داد. بعضی مطالب را خلاصه می‌کرد و بعضی مطالب را بسط داد و بالایش می‌نوشت اقتباس. به تدریج رگ خواب خوانندگان را پیدا کرد و کاری کرد که از مطالعه بیزار نشوند.
جذب مردم از هر قشر و طبقه و فرهنگ به منصوری هم از هنر او می‌آید. هنر نویسندگی منصوری مردم را به طور طبیعی به سوی  کتاب‌های او کشاند. بزرگ‌ترین خدمت او رواج عادت کتاب خواندن میان ایرانیان است. آیا ذبیح‌الله منصوری، نویسنده‌ای که بدون جنجال کاذب و حمایت فرقه‌ای و گروهی سازمان یا تشکیلاتی، نزدیک به ده‌ها سال، تمام بازار کتاب ایران را فتح کرده، نویسنده‌ی مهمی‌نیست‌؟ البته که هست‌! نویسنده‌ای که بیش از ۶۰ سال سخت‌کوش و پی‌گیر، بدون ادعا و تظاهر کارش نوشتن بود، روزی ۱۰ ساعت، ۱۵ ساعت و به گفته‌ی خودش روزی ۱۸ ساعت قلم در دست داشت و می‌نوشت و دست کم سه چهار نسل با  کتاب‌های او رشد کردند و مطاله‌ی آثار او راهگشای زندگیشان شد.
دکتر بهزادی در جایی دیگر درباره‌ی منصوری می‌گوید:
انتقاد از منصوری به خاطر زیاد نویسی، تحقیر و تمسخر او -کاری که برخی از روشنفکران می‌کنند – مساله‌ای را حل نمی‌کند. درست آن است ببینیم چرا منصوری با هوش زیاد، حافظه‌ی کم نظیر، تخیل قوی و عشق و علاقه به نوشتن و آن همه وقت که صرف مطالعه و نویسندگی کرد، در حد همین ذبیح‌الله منصوری مترجم که می‌شناسیم ماند، در حالی که استعداد آن را داشت که نویسنده و مترجمی‌شود که مخالفان سخت‌گیر او هم در برابرش به احترام سر فرود آورند.
من عقیده دارم منصوری قربانی سیستم نشر کتاب و مطبوعات ایران شد. منصوری می‌خواست فقط با نویسندگی و ترجمه کردن زندگی کند، کاری که در کشور ما سابقه نداشت و هنوز هم می‌توان گفت امکان ندارد یا لااقل بسیار دشوار است.
منصوری در ماه جمعا ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ صفحه برای چندین نشریه می‌نوشت. کاری که در طی ۶۰ سال کار مطبوعاتی بدون تعطیلی و وقفه انجام داد و باید پذیرفت که این مقدار نوشتن از قدرت یک انسان عادی خارج است.
حال ببنیم منصوری در برابر این همه نوشتن چه مقدار پول می‌گرفت. ناهار او اغلب نان و طالبی با چند سیخ جگر بود که ایستاده می‌خورد. مسلماً صبحانه و شام او هم مفصل‌تر از آن نبود. لباس ساده‌ی منصوری را هم که یادمان است. خانه‌ای را هم که در اواخر عمر توانست تهیه کند یک آپارتمان ساده بود در کوی نویسندگان آن هم بدون اسباب و اثاثه‌ی مجلل. همه می‌دانند که منصوری اهل ولخرجی نبود حتی سوار تاکسی و اتومبیل نمی‌شد و همیشه پیاده می‌رفت. پس راستی پول‌هایش را چه می‌کرد؟
جواب این است:   کدام پول‌ها؟ در آمد او در مقابل این همه کار آن قدر بود که مخارج زندگی ساده‌ی او را تامین کند همین و بس.
سرانجام این نویسنده و مترجم نامدار به دلیل بیماری‌های مختلفی که به آن دچار بود ۱۹ خردادماه ۱۳۶۵ در بیمارستان شریعتی تهران درگذشت.

 

 

برخی کتاب‌ها:  
سینوهه پزشک مخصوص فرعون، خواجه‌ی تاجدار، خداوند الموت: حسن صباح، ابن‌سینا نابغه‌ای از شرق، اسپارتاکوس، امام حسین و ایران، اندیشه‌های یک مغز بزرگ (۴ ج)، افکار مترلینگ، خداوند بزرگ و من، خداوند بزرگ و انسان، دنیای دیگر، راز بزرگ، افکار کوچک و دنیای بزرگ، زندگی مورچگان، زنبور عسل، موریانه، دروازه‌ی بزرگ، زندگی آل کاپون، دزد جوانمرد، اسرار هفتگانه، عشاق نامدار، رابین هود، سه تفنگدار، غرش طوفان ( ۷ج)، مونیکای دوپاری، کنت دو مونت کریستو، جراح دیوانه، ماژلان، یک سال در میان ایرانیان، شاه طهماسب و سلیمان خان قانونی، سقوط پاریس، منم تیمور جهانگشا، سقوط قسطنطنیه، نورنبرگ، تازه مسلمان، محمد پیغمبری که از نو باید شناخت، عایشه، امام جعفر صادق مغز متفکر جهان شیعه، قرآن را چگونه شناختم، یوسف در آیینه‌ی تاریخ، دون کیشوت، تولستوی، مانیه‌تیسم، ژوزف بالسامو، شعرای بزرگ ایران از قرن سوم تا قرن پنجم هجری، ژان والژان، بلقیس و بسیاری آثار دیگر که به صورت پاورقی در مطبوعات چاپ شده است.